کرونا نویسی

کتابخانه روستای وشنام دری

اسم من مجید است.
من یک کار گر ساده ساختمان هستم . با آمدن کرونا مدت کوتاهی در خانه ماندم اما بعد ناچار شدم سر کار بروم.
هر روز از کرونا خبرهای جدیدی به گوش ما می رسید . من و سارا_ همسرم _ خیلی ترسیده بودیم!
من چاره ای نداشتم و مجبور بودم سر کار بروم تا خرج زندگیمان را در بیاورم.
از یک طرف دلهره داشتم مبادا کرونایی شوم !!!
سارا حتی از شکل کرونا هم بدش می آمد و حالش بهم میخورد.

سارا چیزهای کوچکی مثل دستگیره و دمکن برای همسایه ها درست میکرد و پول خیلی کمی گیرش می آمد.
یک شب وقتی خسته و کوفته به خانه آمدم _ دیدم سارا سرفه میکند و تب هم دارد.
اول فکر کردم شاید این یک سرفه معمولی است ولی در بعد دیدم بدتر شده سرفه هایش شدید تر شد. خیلی ترسیدم
و فکر کردم نکند کرونایی شده باشد!
به سارا گفتم:
بیا بریم بیمارستان!

سارا گفت : نترس! این یک سرفه ی معمولی است!
اما من به زور بردمش بیمارستان .
وقتی آنجا رسیدیم خیلی شلوغ بود!
هیچ کس به هیچ کس توجه نمی کرد. رفتیم قسمت پذیرش بیمارستان.
گفتند :

جا نداریم !
از بس شلوغ بود به یک بیمارستان دیگر رفتیم.
بیمارستان خیلی شلوغ بود. از سارا تست کرونا گرفتند و گفتند کرونا دارد. او کرونایی شده بود!
آنها بمن گفتند :
او را به خانه ببر و قرنطینه اش کن.

سارا خیلی ترسیده بود و رنگش پریده بود. گفتم:
سارا نترس! خودم از تو مراقبت میکنم تا خوب شوی. تو باید به این فکر کنی که باید روزهای زیادی زندگی کنی! به این فکر کنی که.مادر شوی!
سارا لبخند زد و با صدای لرزان گفت:
یعنی من خوب میشوم؟
گفتم : اگر تو و من از خدا بخواهیم تو خوب ِ خوب میشوی!

سارا را در خانه قرنطینه کردم و خودم از او مراقبت کردم و هر روز حرفهای امیدبخش به او میزدم و حرفهای خنده دار برایش میگفتم _ تا اینکه او کم کم خوب شد!

ما با کمک خدای مهربان و با کمک همدیگر کرونا را شکست دادیم.

نویسنده عدنان درتاج عضو کتابخانه وشنام دری

Vashnamlib وب‌سایت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.